سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
خدای سبحان، هر آن که را دینش استوار ودستانش گشوده باشد، دوست دارد . [امام علی علیه السلام]

کسی که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 97/2/4 4:11 عصر

باذن الله...

 

 کسی که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست

 

از #شهید_چمران این مرد ذوالابعاد شخصیتی پرسیدند تعهد بهتر است یا تخصص؟ گفت: می گویند تقوا از تخصص لازم تر است، آن را می پذیرم اما می گویم: آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد، بی تقواست.

 

 مرد رویاها شهید دکتر مصطفی چمران، تحمیق توده ها و نا آگاهی را بلای خطرناکی می دانست و از این رو اعتقاد داشت که می بایستی در راستای ایجاد تفکر عمیق در جامعه گام برداشت و همواره نباید از یاد خدا غافل شد.!

بزرگ مردی که پس از تحصیل در #دانشگاه_برکلی ایالات متحده آمریکا، اشتغال در موسسه برجسته تحقیقاتی "بل" و زندگی درعالی ترین سطوح خانوادگی و اجتماعی برای زیستن متعهدانه تمام مظاهر پر فریب زندگی مادی را رها کرد و همسفره کودکان یتیم شیعه در جنوب لبنان شد.

 

او ژرف نگری و دانشمندی متعهدانه را داروی پیشرفت و رشد جوامع می دانست و زندگی خود را نیز بر همین مدار تنظیم کرده بود. کسی که در مناجات های عارفانه اش می گوید خدایا هدایتم کن چرا که می دانم گمراهی چه بلای خطرناکی است.

 

 امروز #مدیریت_شهری در عرصه مدیریت اجتماع و فرهنگ و زیست شهری خود را متعهد به ایجاد فضایی سالم برای زیست شهروندان می داند و بی گمان عرصه ای اینچنین فراخ می تواند لغزشگاهی باشد بر افرادی که قبول مسئولیت مدیریت می کنند.

 

 در این بین نقش مدیران ارشد سازمان در انتخاب شایسته برای پست های میانی و مناصب اجرایی بسیار حائز اهمیت است. #شهر_تهران همچنان در برخی از مناصب، فارغ از جهت گیری های سیاسی و جناح بندی های معمول امروز، در عرصه اجتماع از عدم انتصاب درست و مسئولیت ناپذیری افراد در حوزه مدیریت اجرایی در سطوح پایین تر و اصطلاحا در پیشانی کار رنج می برد. افرادی که مبنای انتخاب آنان نه تخصص بوده و نه تعهد.

 

عرضم این است که شخصی که اهل تقوا باشد هر پیشنهادی برای مدیریت و تکیه زدن بر هر میز و صندلی را قبول نمی کند و در عین حال در هر مقطعی از مسئولیت که خود را فاقد شایستگی های لازم ببیند از ادامه کار دست می کشد. چه برسد به اینکه برای رسیدن به آن تلاش کند و یا برای حفظ آن دست و پا بزند. افرادی که با اشتباهات مکرر و تصمیمات نادرست در زندگی یکایک #شهروندان اثر نامطلوب می گذارند، با رفتارهای خالی از عقلانیت و اخلاق و سرشار از توهم توانمندی در مدیریت، فشارهای روانی بر کارکنان سازمان خود وارد می کنند و محیط کار را از درون دچار فروپاشی می کنند. نیروی کاری که سرمایه انسانی است و تبعات آشفتگی آنان در بستر اجتماع و خانواده که خاستگاه آن محیط کار است در اجتماع اثرگذار می شود.

 

#مدعیان_مدیریت و افرادی که براساس روابط بر اریکه قدرت مسئولیت های اجتماعی و سیاسی نشسته اند، برای حفظ مقام و منصب خویش تظاهر به مدیریت کنند و مدیران بالادستی و زیردستانشان و همچنین افکار عمومی را به سخره گرفته و فریب می دهند به سبب این کار از تقوا دور شده و بی اعتمادی اجتماعی را دامن می زنند که نتیجه آن واگرایی اجتماعی و فرار سرمایه ها از جامعه و مستهلک کردن منابع انسانی سازمان شان می شوند.

 

معتقدم تقوایی ملاک سنجش و انتخاب است که ثابت و پایدار باشد. به این معنا که شخص در مسیر خودسازی چنان توسعه فردی و پیشرفت داشته که مصداق متقین بوده و تقوا در تار و پودش رسوخ کرده باشد. 

 

شاید این یادداشت برای برخی که هنوز روح آزادگی در آن ها بیدار است تلنگری باشد، نهیبی که با آن به خود آیند و برای حفظ دنیا و آخرت شان شانه خود را از مسئولیت میزی که شایستگی اداره آن را به لحاظ فنی و علمی ندارند دست بکشند. در خانه اگر کس است یک حرف بس است...

 

تعبیر #مرد_رویاها برگرفته از نام کتابی ست به قلم سید مهدی شجاعی که زندگی شهید مصطفی چمران را روایت کرده است.




کلمات کلیدی :

به نام پدر

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 96/11/7 3:34 عصر

باذن الله...

«به نام پدر»

 

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

هستی ام را تکیه گاهی بود و نیست

 

سال 1374 من  هشت ساله بودم. هر وقت می رفت کنار کمدش من هم با اشتیاق خودم را می رساندم به کتاب ها و وسایلش، فشنگ های تفگش و #تفنگش را به نظاره می نشستم.

 بوی کاغذهای قدیمی، کاغذ قرارداد کار، دفترچه خدمت سربازی و آلبوم عکس های قدیمی هوش از سرم می برد. در این میان اما #تفنگ و #دوربین_شکاری را طور دیگری دوست می داشتم. دوربین را از توی کمد برداشت، برای آخرین بار بند دوربین را انداختم دور گردنم و از توی آن لنز جادویی از ابتدای دالان کوچه تا انتهای آن را دیدم و دلم غنج رفت. دوربین را آقا توی جعبه اش گذاشت با لحنی پدرانه گفت: «خیالت راحت شد؟» جواب من در شعف چشم هایم بود.

آن روز را کمی دیرتر از ظهر آمد خانه، اما وقتی پدرم برگشت خبری از دوربین شکاری نبود. ناهار را سیدخانم کشید و لابه لای صحبت هایشان متوجه شدم که برای عمل جراحی محمد برادرم فروخته است.

شهید شاعری

 

پاییز همان سال احوال جسمی آقا سیدطاهر خوب نبود، رفته بود حسن آباد تا مدارک پزشکی اش را بیاورد  وقت برگشت در جاده #بویین_زهرا تصادف سختی کرد با ماشین، خودش معتقد بود که اگر زنده ماند، به خاطر جد آسیدطاهر بود...

خدا خواست که سایه اش در آن سال از سرم کم نشود. چند هفته طول کشیده بود که درد از تنش بیرون برود، کنار تختش می نشستم و تا آبی و قرصی می خواست برایش می آوردم و از بی مهری آدم های روزگار و نمک نشناسی شان نسبت به او بیشتر دلم می سوخت. وگرنه درد جسمی که خوب می شود...

و امان از این فوتبال که برای دومین بار باعث شد مچ پایم مو بردارد. زمستان بود و هوا حال و هوای باریدن داشت، تمام پای راستم را «از پنجه تا ران»گچ گرفتند. سرما همچون گزمه ها توی خیابان های شهر پرسه می زد و بر تن آدمی زخم می نشاند. 

 

هنوز ماشینش برای همان تصادف خراب بود، توی خیابان هم ماشین ها نمی ایستادند، بدون تامل مرا به دوش گرفت و انگشت های پایم که از گچ بیرون بود را با پنجه های مردانه اش در دست گرفت، طوری که تمام انگشتان را پوشش داد، تا سرما اذیتم نکند.

 

مصرع معروف «به شرط آن که پدر را پسر کند داماد» را چند باری در مناسبت ها و مراسم های عروسی از او شنیده بودم.

  کمی بیشتر از ده سال سه پسر از دست داد و داغ پسران رشیدش را تاب آورده بود و حالا تنها پسرش که من بودم در آستانه ازدواج قرار داشت و نبود.

 

هنوز بیست و یک سالگی ام تمام نشده بود که ازدواج کردم، روز خواستگاری وقتی مهیای رفتن به خانه همسرم شده بودم به عکس پدرم با آن سیبل و نگاه پر هیبتش نظری انداختم. خیلی دلتنگش شدم. از آخرین روزی که صورتش را بوسیده بودم سال ها گذشته بود، بغض چند ساله ام وقت رفتن ترکید....

 

و روزی «روزهایی»که نبودش را کاملا حس کردم، روز مراسم عروسی ام بود، با تمام خوشی های آن روز این مسئله برایم خیلی سخت بود...

 

 و قصه این دلتنگی ادامه داشت، و روزی آمد که فرزند تازه متولد شده ام را به خانه آوردیم و پدر ِ همسرم که وجودش نعمتی ست در گوش دخترم اذان گفت و از سویدای جان فهمیدم که #پدر ندارم و چه دردیست این فراق...

 

به نظرم دنیای آدم هایی که در کودکی و نوجوانی پدرهایشان را از دست می دهند و #درد_یتیمی را می چشند خیلی سخت تر است از کسانی که از وجود پدرشان بیشترین بیشتر بهره را برده اند.

برای شادی روح همه پدرانی که اسیر خاکند و پدر اینجانب که امشب سالگرد اوست، لطفا شاحه گلِ صلواتی مرحمت کنید :rose::purple_heart:

 

پدر آن تیشه که به خاک تو زد دست اجل

تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

 

@shaeri_1001

#پروین_اعتصامی

#رضا_شاعری




کلمات کلیدی :

یکی از خودمان

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 96/11/2 2:3 عصر

"یکی از بین خودمان"

نهضت جنگل را دشمن شکست نداد.
سر میرزاکوچک خان را یکی از یاران #نفوذی خودش جناب خالو قربان برید و برای رضا شاه برد.
رئیسعلی را هم اجنبی ها شهید نکردند.
رئیسعلی هم از پشت با تیر غلامحسین تنگکی که #نفوذی انگلیس بود از پا در آمد.

تاریخ مبارزات ما با استعمار گواه است که هیچ وقت از روبرو تیر نخوردیم. هر بار مبارزه جدی شد ما به خودمان باختیم و یکی از پشت ما را زد.
برای زانو زدن این ملت همیشه پای یک #نفوذی در میان بود. یکی از بین خودمان.

#وحید_اشتری
#روزملی_مبارزه_با_استعمار




کلمات کلیدی :

عصرانه ادبی

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 96/11/2 1:51 عصر

بسم الله و هوالمصور

#حسین_قرایی جوانِ دغدغه مندیست که در حال هوای و هوای #فرهنگ تنفس می کند. حسین آقا از آن #آتش_به_اختیار هایی ست که ظرف سه سال با همت و تکاپوی کم نظیر، با همکاری برو بچه های سرویس فرهنگی «کتاب و ادبیات» #خبرگزاری_فارس یکصد #عصرانه_ادبی برای پاسداشت و معرفی ادیبان #ادبیات_انقلاب_اسلامی برگزار کرده است. 

باید خداقوتِ جانانه ای به او گفت. از خدای متعال توفیقات روز افزون را برایت آرزومندم حسین آقای عزیز

 

عصرانه ادبی فارس

 

t.me/shaeri_1001

رضا شاعری

#فرهنگ

#کتابخوانی

#شعروادب_پارسی

https://www.instagram.com/p/BZQEwYpgirv/




کلمات کلیدی :

اعوذ بالله من الفراق

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 96/5/16 12:10 عصر

اعوذ بالله من الفراق

 

من که نمیدانستم، اما داشت آرام آرام جان می داد که خواست دست بیاندازم زیر شانه هایش، شانه هایی که از درد نحیف شده بود، راه نفس باز شد و گفت: «عالیه داش رضا»

 

در را باز کردم و پا برهنه از توی حیاط به دو رفتم تا قرص هایش را بیاورم... آمدم به طرفه العینی اما نگاهش خیره مانده بود روی گل وسط قالی، آرام و بی صدا...

 محمد داداش خوب خوب شده بود و دیگر درد نمی‌کشید. هر چه صدایش کردم پاسخی نداد... خودم را زده بود به نفهمی... مگر میشود #برادرت در آغوشت جان بدهد و تو... 

 

عزیزخاله آمد توی اتاق، اشک های توی چشمایم را که دید، مدام مشت های گره کرده اش را زد به سینه و با زبان #آذری مویه کرد... اما #سیدخانم توی حیاط جلوی در اتاق ایستاده بود... و فقط با نگاهی آرام گفت:  محمد.... عینک کائوچویی اش را از رو #چشمهایش برداشت،

 

اشک گوشه چشمهایش آرام بی سرو صدا سُر خوردند روی گونه هایش.. محمد رفته بود، و توی آن همه آدم، دوست و رفیق و... فقط من می فهمیدم نگاه غم بار #سیدخانم را و او می فهمید غم #چشمانم را... 

 

@shaeri_1001

 

#رضا_شاعری #سیدخانم

#حرم_امارضا #سال85




کلمات کلیدی :

مکاشفه های دخترک 4ساله ام

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 96/5/16 11:33 صبح

باذن الله...

 

مکاشفه های دخترک 4ساله ام

اول

 

 صبحانه امروز مثل همیشه با چه عشقی برایش لقمه گرفتم و دخترک با آن انرژی سحّارش و هارمونی شکوهمند چشمانش آمد و نشست مقابلم..

مادر شهید شاعری

-بابارضا....

-جان بابارضا

میدونی برای چی خدا قطارو آفریده...

برای چی دخترم!؟

برای اینکه ما بریم باهاش حرم امام رضا(ع)...

-بابا رضا... چرا بابا جون و دایی هادی رفتن جنگ!؟ 

-به نظر شما برای چی رفتن!؟...

-رفته که با دشمنا بجنگه

-آفرین عزیزم...

-میدونم، اما آخه عمو جواد هم رفتش جنگ، شهید شد... من از جنگ میترسم...:pensive:

موهای خرمایی اش ریخته بود روی صورتش، با انگشتان کوچک و ناز دخترانه اش آنها را از روی پیشانی و چشمهایش کنار زد.

 

دوم

-بابارضا من برای ننه سادات شعر خوندم اونم برای من شعر خوند، میدونی چی خوند!؟ اصول الدین 5بود دانستنش گنج بود..

 

شهید شاعری

شما سرکار بودی، ما با هم آلو خوردیم،  بعد هسته ش رو شکوند برام گفت: بخور دلدرد نگیری...

 

من ننه سادات رو خیلی دوست دارم، به همه دوستام تو «جامَتوب قرآن» :point_left: بخوانید «جامعه القرآن» گفتم ننه ساداتم سکته کرده، گفتم براش دعا کنن...

 پی نوشت1: فردا #ننه_سادات #صهبا عمل قلب باز داره، از شما دوستان عزیز التماس دعا دارم.

 

@shaeri_1001

 

ما که رندیم و گدا ولی انصاف هم نبود به این زیبایی‌های نازنین اشاره نکنم




کلمات کلیدی :

انسان، رزمنده، نویسنده

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 95/11/25 4:39 عصر

باذن الله...

 

#انسان_رزمنده_نویسنده

 

عکس روی جلد کتاب متعلق به مردی است که با رفقای هم سن و سال خودش در سال های خون و حماسه در #لشگر27محمد_رسول_الله در برابر بعثی ها، مبارزه و ایستادگی کردند تا خوزستان از کشور عزیزمان جدا نشود.

 

گلعلی بابایی

برای من که علاقه مند به دفاع مقدس هستم و یک جورهایی بچه محله جناب بابایی محسوب می شوم؛ این روایت جذابیت دیگری داشت.

 مردی که با سختی و فراز و نشیب های فراوانی پله های ترقی را در زندگی طی کرده،

در نوجوانی برای کمک به پدرش در مخارج زندگی، در کارگاه تراشکاری مشغول می شود و باقی درسش را در مدرسه شبانه خواند. در بخشی از خاطراتش می گوید: آن زمان یک دوچرخه کورسی داشتم که به محض تمام شدن ساعت کار، سوار بر آن، خودم را از کیلوترِ 7جاده قدیم کرج، به مدرسه هخامنش در خیابان سپه غربی می رساندم. 

زحمات گلعلی بابایی در مکتوب کردن تاریخ شفاهی دفاع مقدس بر کسی پوشیده نیست.

 

این روایت و این سختی ها انگار بخش جدایی ناپذیری از بچه های جنوب شهر در آن روزگار بوده... اگر علاقه مند به دفاع مقدس هستید، اگر به تاریخ شفاهی علاقه مندید، صحبت های شنیدنی گلعلی بابایی که به همت #حسین_قرایی گردآوری شده را از دست ندهید.

 

کتاب را در کتابخانه یکی از رفقایم دیدم که حسین آقا برایش فرستاده بود، در راه خانه و در ترافیک عصر، تقریبا نیمی از کتاب را خواندم....

پی نوشت: در سال های جنگ #حاج_همت دستور داده بود تا واحد تبلیغات جنگ از رزمنده های کادر گردان، قبل از عملیات عکس یادگاری بگیرند.عکس روی جلد هم از همان عکس های حجله ای است...

@shaeri_1001

 

#نشر_صاعقه

#دفاع_مقدس #ادبیات#تاریخ_شفاهی رضا شاعری




کلمات کلیدی :

   1   2      >
قالب وبلاگ | قالب
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ