ارسالکننده : رضا شاعری در : 95/8/4 3:59 عصر
باذن الله... #خاطره، #وداع
مادر بودن و پدر بودن، گاهی وقتها چقدر سختتر می شود؛
وقتی آن تابوت خالی که روی دوش مردم سُر میخورد، همهی سهم مادر بودن یا پدر بودن تو میشود از پارهی تنت…
وقتی یک قاب عکس می شود انیس و مونس روزهای پیری ات...

پی نوشت: در منزل #شهید#مدافع_حرم #محمد_حمیدی#دارالشهدای_تهران
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : رضا شاعری در : 95/8/4 3:49 عصر
باذن الله...
مردی که زینب(س) به او سلام رساند
هم سابقهی درخشانِ همراهی با علی(ع) را داشت و هم همراهیِ با حسنِ مجتبی(ع)
سلام خدا بر او در روزهای نامهربانی.
امضای او هم روی نامههای کوفی بود، اما وقتی دید کوچههای کوفه، رنگ نفاق و پیمانشکنی گرفته، خودش را شبانه و مخفیانه به حسین رسانید.
دلِ همه گرم شد به آمدنش. زینب هم لبخند زد و گفت: «سلام من را به حبیب برسانید».
غبطه دارد خواندن شرح حالِ پیرمردی که یک عمر، زهد و تقوا و مجاهدتش را به امضای حسین رسانید. که هفتاد و پنجسالگیاش را به پای حسین ریخت.
#حبیب_بن_مظاهر_اسدی
رضا شاعری

کلمات کلیدی :