سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آن که میانه‏روى گزید ، درویش نگردید . [نهج البلاغه]

روزگارِ گِردِ خوبان

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 98/8/6 3:10 عصر

باذن الله...

 روزگارِ گِردِ خوبان

فصل اول: تابستان به وقت مرداد
??گرمای مرداد به اوج رسیده بود. عصر به وقت رسیدن به منزل تلفنم زنگ خورد، از این شماره ها که اسم و نشان ندارد...
??صدای مرد پخته ای از پشت تلفن آمد و به نام و اسم مرا خواند و احوال پرسی کرد و گفت احتمالا فردا در برنامه شرکت کنم. 
مسئول دفتر آقای سردار تقی زاده فرمانده گردان غواصان حضرت علی اکبر(ع) در لشگر سیدالشهدا(ع) بود...
دوست دیگری هم در کنارش بود که با هم سلام و احوال پرسی کوتاهی کردیم و بعد هم خداحافظی...
??دوسال پیش، قرار بود تا دانشگاه برای #جهان_آرای_موصل مراسم تجلیلی برگزار کند؛ مسئولین دانشکده اسبق مان با هماهنگی فرزند شهید نصیری مهمان ویژه ای را برای سخنرانی دعوت کرده بودند. به خاطر ارادتمندی به رزمندگان و شهدای لشگر 10 سیدالشهدا(ع) تصمیم گرفته‌بودم به قدر توان چیزکی بنویسم تا بلکه گرمای مراسم بیشتر شود...


دکتر مجید رضاییان

فصل دوم: پاییز در زنگ انسان‌شناسی
در رقابت تاروپود موهایش، مرزی میان سفیدی و سیاهی نیست و میزان در اندازه آن‌ها رعایت شده است.
??گام‌هایش آرام و استوار است. چَشمی را در میدان معرفت به‌جا گذاشته و چَشم دیگر را در مسیر علم به کار بسته‌ است و معرفت و علم را در یک چَشم خلاصه کرده است.
طنین صدایش به آرامی گام‌هایش است و در نیم نگاه کم نورش، مسیری پر‌فراز و نشیب از سال‌های جهاد و حماسه موج می زند.
??از زمان شروع کلاس مبانی انسان‌شناسی و ادامه تحصیل در این مقطع که به فضل خدا روزی‌ام شده، همکلاسی هایم حاضرین کلاس را در برگه می‌نوشتند به استاد تحویل می‌‌دادند.
به تکلیف استاد، در این فصل از تحصیل، کتاب?گِرد شهر با چراغ? که به قلم دکتر روح الامینی نگاشته شده را از کتابخانه دکتر حسابی امانت گرفتم و غروب را در مسیر شهری که مانند همین برگ‌های پاییزی مملو از انسان‌هایی با فرهنگ و آداب مخصوص به خود هستند، قدم زدم...
??در امتداد آنچه استاد وظیفه کرده‌ بود کتاب را تورقی کردم تا آگاهی کافی را در خصوص مطالب پیدا کنم. بنا شد برای ارائه آخر کلاس بروم و ارائه بدهم.
استاد اسمم‌ را پرسید، فامیلی ام را که شنید لحظه ای مکث کرد و گفت: اهل کجایی آقای شاعری؟ گفتم محله امامزاده حسن(ع)...
??آقای رضاییان گفت: اتفاقا در آن محله دوستی داشتم که نامش جواد بود، گفتم بله! درست می فرمایید...
-می شناسیدش؟ گفتم بله! برادرم هستند...
??استاد ادامه داد: البته او شهید شده... به نظرم آمد استاد در پاسخ من حسابی متحیر شد. گفتارش مرا به سال‌های دور، و در کوچه‌ای که نام خانوادگی مان با کاشی ای فیروزه‌ای بر سر در کوچه زینت داده شده بود؛ برد.
??دوباره گفت: 20 سال پیش هم که به منزلتان آمدیم و برادر دیگری داشتید که گویا در حادثه‌ای دچار معلولیت شده بود...
??متحیر نشسته بودم و به چشمان کم سویش نگاه می‌کردم. با هر یادآوری، سکانسی از خاطرات #جوادچریک و داداش محمد که تیمارش می‌کردم و یاد #کاشی_فیروزه‌ای که پدرم در دهه چهل با دستانش بر سر در کوچه نصب کرده بود، برایم تداعی می شد.
??وقتی خاطره‌‌ی مسئول دفتر آقای سردار تقی زاده فرمانده #گردان_غواصان #حضرت_علی_اکبر(ع) در لشگر سیدالشهدا(ع) را گفت ، تازه فهمیدم که در مقابل مردی درس انسان‌شناسی را مشق می‌کنم که غریب به دو سال‌ و اندی پیش، صدایش را از مسیر اموج تلفن شنیده‌‌بودم...
??استاد آموزگارم در سال‌های بعد از جنگ، جبهه نبرد را ترک نکرده‌ بود و عرصه جدیدی را در نبرد ادامه می‌دهد... 
??نگاهم دوباره به عکس و عنوان روی کتاب افتاد. تمام کلاس و روز با داستان دوستی و همرزمی شهید شاعری و جانباز عزیز ?دکتر مجید رضاییان? و عنوان کتاب سپری شد و در طول سفر شهری‌ام این عنوان از ذهنم عبور کرد:?روزگارِ گردِ خوبان?و زمزمه کردم:
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

#دانشگاه_سوره
#گردان_غواصان
#دکتر_مجید_رضائیان
#رضا_شاعری
گرد شهر با چراغ



کلمات کلیدی :

هندوستان ایران بعد از 160 پیچ /

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 98/7/28 8:50 صبح

باذن‌الله…
گشت‌وگذاری در شهر انار و زیتون…
ماشین را به دعوت و روی گشاده و مهربان دوستم علیرضا که هشت سالی است رفاقت داریم، زین کردم و به جاده قزوین و گیلان زدم تا روزی را در کنار خانواده مهربان، سفره دار و شریف عباسی در شهر طارم باشم.


می خواهم از جاده منجیل به سمت طارم‌ بپیچم، برای اطمینان خاطر بیشتر از مردی که صندوق خودرویش را باز کرده و چند دبه آبی رنگ بزرگ در آن قرار داده می پرسم: آقا! طارم از این جاده باید برویم؟
مرد تایید می کند و بلافاصله می پرسد؟ می خواهی زیتون بخری؟ از سوال ش گمانم به یقین تبدیل می شود که دبه های آبی صندوقش زیتون هایی است که به خلق الله می فروشد. دستی به نشانه رد سوال برای مرد تکان می دهم و راه می افتم.

 

هندوستان ایران

شیب جاده را طی می کنم و در کنار پل آهنی روی رودخانه منتظر می مانم تا خودروهایی که از سمت طارم به منجیل می آیند از پل عبور کنند. از روی پل آهنی که بر روی رودخانه بنا کرده اند با سرعت عبور می کنم و بچه ها هیجان زده از سر و صدای پل با شوق و ذوقی کودکانه می خندند…
جاده باریک تر می شود و سنگی و خاکی. در سمت چپ پشت فنس های پیاپی، رودخانه سفید رود که به سد منجیل می ریزد، رخ نمایی می کند. پرندگان بر بلندای آن بال می گشایند و پرواز می کنند. باد تند منجیل بر سد منجیل می وزد و بر روی آب موج های موزونی نقش می بندد که به سمت طارم در جریانند و خورشید در فراخنای آسمان بر رودخانه می تابد و انعکاس و تلالو نورش را بر روی جاده می تاباند.
طارم دره ای سرسبز با طبیعت شگفت انگیز در انتهای جاده ای زیبا با بیش از 160پیچ واقع شده  در منطقه ای که از قابلیت های فراوانی در زمینه گردشگری طبیعی برخودار است.
شهرستان طارم یکی از مناطق زیبا و دیدنی کشور است که به خاطر استعدادهای کشاورزی و دامپروری، حاصلخیزی اراضی و برخورداری از شرایط اقلیمی مناسب، به عنوان “هندوستان ایران” از آن یاد می شود.
اولین بار این عنوان را از علیرضا شنیده بودم که طارم به هندوستان ایران معروف است و الحق، نام درست و به جایی برای معرفی اش استخدام کرده اند.
جاده سرسبز، زیبا و پر از درخت های زیتون است. باد از سمت منجیل با قدرت می وزد و درختان تاب نیاورده و کمر خم کرده اند گویی که زلف هایشان را به سمت طارم شانه کشیده اند…
شهرستان طارم دارای قدمتی به اندازه تاریخ بشر است و آثار موجود در آن نظیر آتشکده‌ها و قلعه‌های موجود در آن گواه این حقیقت است در دوران قبل از اسلام اقوام مختلف ساکن آن بوده‌اند و به دلیل اینکه در مسیر جاده و کاروان‌های تجاری قرار نگرفته و از حوادث و اتفاقات تاریخی از جمله جنگ‌ها و نزاع‌ها به دور بوده است و به ندرت نامی از آن در تاریخ ذکر شده‌است. ناصر خسرو هم در سفرنامه خود از طارم عبور کرده‌است به انجیر طارم اشاره کرده و از آب و هوای آن به نیکی یاد کرده‌است.
از بخش گیلوان عبور می کنیم ابرهای سفید بر آسمان آبی هارمونی زیبایی با کوهها، رودها و سرسبزی درختان پر تراکم مسیر ایجاده کرده اند.  تابلوهایی بزرگ در ورودی شهرستان، طارم را اینگونه معرفی کردند: «به بزرگترین باغشهر و پایتخت زیتون کشور خوش آمدید.»
جاده سراسر کوهستانی است، کشاورزان محصولات شان را بر سر راه گذاشته اند پیاز و سیر و زیتون، تابلوهایی نیز بر شهر نقش بسته که خبر از وجود سوئیت های کارگری می دهد.
 سرسبزی، وجود باغات فراوان و محصولات گونه گون همگی حکایت از آن دارد که صاحبان باغات طارم برای وجین محصول نیازمند نیروی کار بیشتری هستند و در این شهر سرسبز در این ایام از جای جای گیلان و زنجان با موجی از مهاجر مواجه می شود. شنیده ام در فصل چیدن محصولات کشاورزی قریب به 25000 کارگر فصلی به طارم مهاجرت می کنند و این اتفاق برای این خطه از سرزمین حائز اهمیت است. حضور کارگران هم مثبتاتی دارد و هم چالش هایی را سبب می شود.
این حجم مهاجر در کنار همکاری به خاطر عدم تدبیر مسئولین شهری و دولتی مشکلاتی را برای شهروندان ایجاد می کند؛ از کمبود سهیمه آرد برای خرید و تهیه نان بگیر تا اجاره خانه و…
نزدیک شهر می شویم، تقریبا در مقابل هر خانه یک درخت زیتون رخ نمایی می کند. به این فکر می کنم هیچ میوه و درختی در جهان به اندازه زیتون کوهی از اسطوره و تاریخ 3500 ساله را پشت سر ندارد و این نماد صلح و سلامت چهره این شهر را پوشانده است.
تا اینجا چند باری علیرضا تماس گرفته و احوالم را در مسیر طول مسیر جویا شده… از گیلوان که به تازگی بخش شده گذر می کنیم به آب‌بَر مرکز شهرستان طارم می رسیم. شهری با بلواری ساده و آب وهوایی دلچسب به دور از هیاهوی پایتخت؛

 

طارم

دقایقی بعد به علیرضا می رسم که سالهاست با محبت و مهربانی به من در عالم رفاقت لطف داشته، جوانی ساده، بی آلایش و مهربان و خوش رو، جوانی که سالهاست در شهرشان حجره کوچکی برای کسب رزق حلال از معامله در حوزه املاک تا خرید و فروش ملزومات خودرو دارد.
دقایقی بعد همسر علیرضا با باران دخترک 3ساله شان به استقبال مان می آیند. زنی خوشرو که نامش صاحبه است، از راهرو وارد حیاط خانه می شویم و خُنکای حضور درختان انار، به، ازگیل، نارنج و زیتون مشامم را می نوازد. حیاطی پر نشاط و سر سبز که اغلب پایتخت نشینان برای داشتن و زیستن در آن شاید آرزویی دور داشته باشند.
کدبانوی خانه تندتند برای من و همسرم وسیله می آورد با شربت و چای و… پذیرایی می کند. هم سن و سال خودمان است و جوان، اما عاقله زنی است و اهل مبادی آداب.
بعد از احوالپرسی و خوش و بش به علیرضا می گویم چه خوش همسفری برای زندگی انتخاب کرده ای. در جواب خاطره روز عقدشان را برایم نقل می کند. گفت: روز عقدمان قرآن باز کردیم و نام همسرم که صاحبه است و به معنای همسفر آمد… و این نشانه ای می شود برای این دو زوج جوان که راه را درست آمده اند.
توفیق یار نبود تا برای مراسم وصلت و سرورشان به طارم بروم. اما حالا بعد چند سال دیدار میسر شده و از این باب بسیار خرسندم.
شب، پدر و مادر علیرضا به جمع ما می پیوندند، حاج مالک پدر علیرضا معلم بوده و گرم و خوش محضر به گفت وگو با ما می نشیند، و مادر علیرضا که حجب و حیایی در طراز زن ایران عزیز دارد نیز…
البته که از خاندان علیرضا دوست دیگری دارم که جوان مومن و کارآزموده ای است و سخت گرفتار و دچارش هستم؛ وام دار نگاه، منش و شخصیت او که در این نشست یاد او هم سبز بود.
از احوالات مردمان این دیار شنیدم و پیشینه و تاریخچه اش از زیتون های بی شمار و خاک حاصلخیزش و…
برای من که به مردم نگاری و مردم شناسی علاقه مندم این مباحث جذاب است؛ که اگر فرصتی باشد دوست می دارم پای صحبت مردمان جای جای ایران عزیز بنشینم و بنگارم و ثبت کنم و…
صدحیف که توفیق کار در این حوزه را ندارم. پیش از ظهر به اتفاق هم از کنار روستای هزار رود که زادگاه آب و اجدادی علیرضاست می گذریم و با طی کردن مسیری در حدود 20 کیلومتر و گذر از پلی که بر رود?قزل اوزن?به روستای تاریخی گردشگری ?شیت? می رسیم. اهالی دیار طارم مردمانی بلند همت اند و زمین هایی که منابع طبیعی در اختیارشان قرار داده را در سال های گذشته با کاشت نهال زیتون آباد کرده اند. پوشش سبز و انبوه درختان در حاشیه جاده چشم نوازی می کند.
قِزل به زبان آذری به معنای سرخ و قرمز است. و اوزن هم احتمالا به معنای رودخانه طولانی و شکوهمند…
اهالی آن را اُوزَن تلفظ می کنند. به نظر می آید اوزن به معنای بزرگ طولانی و شکوهمند باشد. اما در منابع نوشته اند که کلمه اوز در ترکی قدیم به معنی آب فراوان یا رود به کار می‌رفته‌ است.
بنابر توضیحات فوق کلمه قزل اوزن به معنی رودخانه بزرگ و شکوهمند است.
در زبان ترکی صفت بر موصوف مقدم است و هرگاه هر یک از صفت‌های آغ، قرا، گوی و قزل با اسماء عام و عادی به کار روند رنگ آن اسم را بیان می‌کند؛ ولی هرگاه هر یک از صفت‌های مذکور مفهوم اسم عام را تغییر داده و از آن اسم خاص و اعلام درک شود آن گاه صفت مزبور به معانی بزرگ، عظیم، ارزشمند، شکوهمند، نیرومند، شریف، مقدس و پر شمار بوده و اسم مزبور را متمایز می کند.
القصه اینکه از کنار رود گذشتیم و در خصوص انتخاب نام رود و مفهومش گپ زدیم که این رود از بزرگترین رودهای ایران است و از کردستان سرچشمه می گیرد.
بعد از گشت و گذار در روستای?شیت? و پیش از غروب آفتاب به آب‌بَر برگشتیم. آخرین نماز شکسته سفر را در خانه علیرضا خواندیم. وقت رفتن مادر علیرضا سوغات طارم برایمان کنار گذاشته البته قدری نیست و حسابی و پر و پیمان است! و بسیار محبت و لطف ایشان به ما زیاد است.
وقت خداحافظی است و پایان سفر یک روزه ما به طارم؛ خانواده علیرضا عباسی برای بدرقه آمده اند.
ما می رویم، اما دلمان برای این همه خلوص در محبت، نجابت و سادگی و بی آلایشی تنگ می شود.
علیرضا، جوان ساده و بی آلایشی است. به قول خودم که روستا زاده هستم، همین قدر باصفاست و دهاتی وار برخورد می کند. همسرم می گفت اگر یک لشگر هم به خانه شان بیایند همین قدر گشاده رو و مهربان به استقبال می آید. بزرگیِ او به سادگیِ اوست..
به جاده می زنم و روانه جاده منجیل می شوم و در مسیر پایتخت، تاریخ این کهن مرزوبوم را مرور و برای او و خانواده اش که ساده دل و صاحب‌دل اند آرزوی سلامتی می کنم.
رضا شاعری




کلمات کلیدی :

از چای خور رسانه ای تا چای خور فرهنگی

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 98/6/16 9:8 صبح

از چای خور رسانه ای تا چای خور فرهنگی

 

 

به نظر من امروزه با ظهور و فراگیر شدن شبکه های اجتماعی برخی دچار توهم خود خبرنگار پنداری شده اند. افرادی که با انتشار چند مطلب در مجازآباد که حداقل های عناصر خبری هم در محتوای شان یافت نمی شود و گاه جز موج سواری و آبروی خلق الله را ریختن، عایدی دیگری برای دنیا و آخرت شان ندارند.

 

دسته ای دیگر هم در عالم رسانه وجود دارند که اساسا آدم های پیگیری هستند! و نقش شان در حوزه رسانه چیزی بیش از حضور مجاهدانه آقای دوربینی نیست. و فقط صرف اینکه مدتی در تحریریه با بپر بپر و مصاحبت با روزنامه نگاران و چای نوشیدن در پایان عصرهای کاری با اهالی قلم و فرهنگ، یک لحظه امر برشان مشتبه می شود که ای دل غافل من چه نخبه اعجوبه ای در حوزه رسانه و فرهنگ بوده ام و کشف نشده ام و وای بر حال اصحاب فرهنگ و رسانه که از برکات وجود همچون منی در این ساحت از عالم بی بهره مانده!

 بنابراین به طور مجاهدانه ای در همه میتینگ های رسانه ای حضور می یابند و با توجه به روابطی که از برکات چای خوری نصیب شان شده قبایی ترمه برای خود در تحریریه رسانه ای و سازمان فرهنگی ای می دوزند، خلاصه حجره کوچکی برای خود باز می کنند و خدا می داند چه قدر تپه گل کاری نکرده! در دوران کاری شان بر جای نمی گذارند.

البته رسانه همسایه دیوار به دیوار فرهنگ است، باید گریزی نیز به این عرصه زد و اهالی این بخش از اصحاب خود روزنامه نگار پندار بدترند! از مظلومیت فرهنگ همین بس که همه اقشار خود را فعال فرهنگی می دانند، طراح و تئوریسین بخش های فرهنگی و نظریه پردازانی که به کمتر از ژنرال فرهنگی نسبت به نام گذاری خود قائل نیستند.

 

شخصا به جایگاه ویژه پیشکسوتان هر عرصه ای ارزش قائلم و خود نیز برای پاسداشت بزرگان در جاهایی که فرصتش بوده به این تکلیف عمل کرده ام. اما خاطرم هست که در مجلسی یکی از عزیزان که خیلی هم دوستش می دارم گفت: اگر بخواهیم بگوییم در این جمع چه کسی از همه حرفه ای تر است، فلان فرد است که سالیان درازی است که حوزه فعالیت داشته و پیشکسوت تر است...

سلمّنا! تاکید و توجه به قدمت افراد کار درست و عقلانی ای است، اما قدمت حضور در هر حوزه ای برای سنجه پیشکسوتی افراد شرط لازم هست اما قطعا شرط کافی نیست. چرا که برخی آدم ها اساسا مسیر را اشتباهی آمده اند حتی اگر سال ها در آن ساحت حضور داشته باشند آدم های معمولی ای و متوسطی هستند و تمایز ویژه ای با دیگر افراد ندارند و اصطلاحا صاحب سبک نیستند.

نکته حائز اهیمت دیگر این است که، مگر می شود کسی اهل فرهنگ و رسانه باشد اما شعر را نشناسد و حداقل چند رمان مطرح جهان را نخوانده باشد؟ مگر می شود اهل رسانه باشی و زبان مردم ایران که به گفته بزرگان ارتباطات و جامعه شناسان (دکتر خانیکی یکی از این افراد است) زبان شعر است را ندانی؟ بدیهی است اهل رسانه ای که در این مسئله ذوق و سلیقه ای ندارد، کمیتش در توانش رسانه ای، انتخاب تیتر، و ایضا تحلیل درست خواهد لنگید.

در زبان آذری مثل معروفی هست که می گویند «هیکلی چوخ، غیرتی یوخ!» یعنی از دور هیاهوی شان گوش عالم را کر می کنند، اما در عمل آن ها همان کسانی هستند حتی یک یادداشت که سناریوی ساده ای داشته باشد نمی توانند، بنویسند، وقتی حتی در حوزه های حرفه ای و تخصصی جز بازیگری در شبکه! مهارت دیگری ندارند و اساسا با شبکه زنده اند نه با مهارت ها و شخصیت بزرگ خود! افرادی که به اسلوب چهارگانه سخنوری «شنیدن، خواندن، نوشتن و در نهایت سخنوری» تسلط مناسبی ندارند و... عرضم این است که یک فعال فرهنگی رسانه ای باید «full skil  » باشد. پر رنگ شدن روزنامه نگاری چند رسانه ای در روزگار ما یکی زا مصداق این مسئله و پر رنگ بودن مهارت هاست.

فی الحال و با این مقدمه باید عرض کنم

معتقدم در حاضر یک مسمومیت مهلک رسانه ای دامنگیربسیاری از ما شده و البته متوجه هم نیستیم و آن تلگرام خوانی، خبرخوانی و بدون تحلیل صحیح و خوانش مطالب نامعتبر شبکه های اجتماعی و و رسانه های ضد انقلاب است.

 

مادام که بعضی از ما اینگونه ایم! دانسته هایمان مشتی نادانی با پوشش دانایی، الویت هایمان درجه چندم و فهم تحلیل مان از جهان پیرامون غلط و نا واقعی است..

اینکه چنین جامعه ای چه خطراتی تهدید می کند در تواریخ امم پیشین ابل مطالع و درک است. رشته ارتباطات یکی از دروسی است که در سازمان به نگاه عمومی به آن می شود در حالی که بسیار تخصصی است. رشته ای که آدم ها با تیپ سازی قلابی در اجتماع جلوه فروشی می کنند.

خدا رحمت کند شهید آوینی را در خاطراتش نوشته بود: «من سال ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی زیسته ام. ریش پروفسوری و سیبیل نیچه ای گذاشته ام و کتاب تک ساختی»هربرت مارکوز را بی آن که خوانده باشک اش طوری دست گرفته ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: «عجب فلانی چه کتاب هایی می خواند، معلوم است که خیلی می فهمد.!» عرضم این است که انسانی که به خودشناسی طبقاتی رسیده باشد می داند کجای عالم ایستاده...

در پایان باید عرض کنم، هزینه اعتماد به این اطوار قلابی در بزنگاه ها و بحران هاست که گریبان مردان بزرگ را خواهد گرفت که آن روز بسیار دیر شده است. البته این مسئله در دستگاه های خصوصی به خاطر درگیر بودن سود و زیان سازمان شان کمتر دچار اشتباه در تشخیص می شوند. امیدوارم که روزی مدیران شناخت و تشخیص شان در درک این بازی نافذ تر شود.

 رضا شاعری




کلمات کلیدی :

سیلی موشکی هنر اوست

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 97/12/6 2:35 عصر

  فرمانده فرمان را صادر کرده بود و در نیمه شبِ ماه مبارک رمضان  قیام موشک های سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی خواب شبانه خوارج زمان را آشفته ساخت و نتیجه اش دل های مردم داغداری را سُکینه ای کرد. تا گوش مالی شیر بچه های حیدر کرار ضرب شصتی باشد بر دنیا پرستان و نشان دادن اُوتوریته فرزندان ایران اسلامی در پاسداری از امنیت هم وطنان عزیزمان...
تا به تعبیر امام المسلمین سیلی موشکی فرمانده هوا فضای سپاه پاسداران، عبادت رمضانی شود.

شاید خیلی های ما، تا آن روز غرور انگیز، حتی نام او را هم به طور کامل نشنیده بودیم. اما آن شب پس از غُرش موشک ها و مصاحبه های مکرر رسانه ها با  امیرِ سرافراز سپاه اسلام، احساس غرور کردیم و احساس کردیم که باید دوستش بداریم که مردان خدا و آن ها که بزرگی شان برآمده از شخصیت شان است، دوست داشتنی اند، که فرمود: تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَا...

و فرمانده با همان احوال افتاده و دوست داشتنی مهمان گفت و گوی بدون تعارف خبر 20:30 شد.
و خبرنگار در مقدمه او را فرزند جنوب شهر و 56 ساله خواند و مهمانِ بدون‌تعارفِ 20:30، در یکی از همان‌ خیابان‌های جنوب شهرمان بود.




من اما مثل خیلی از بچه محل های‌جنوب شهری‌ام علاقه ام به او دوچندان بود، مثل همه بچه محل هایی که می دانستند او در منطقه ما بزرگ شده و با ما زیسته و به قول معروف?منا اهل الفلاح است!?

امروز صبح تشییع پیکر مرحوم محمدتقی حاجی زاده، پدر سردار "امیرعلی حاجی زاده" فرمانده سلحشور هوا فضای سپاه پاسداران از مقابل مسجد امام زمان (عج) منطقه مان بود.

در طول مراسم و در هنگامی که مادحین اهل بیت(ع) روضه ارباب را می خواندند به این فکر می کردم که این پدر چه باقیات و صالحاتی برای خود به جای گذاشته است. مرحوم حاجی زاده قطعا خَشی در تن تاریخ انداخته است و اثرش در این عالم باقی خواهد ماند. پسری که اثرگذاری اش نه در گستره جغرافیای ایران عزیز بلکه در جهان جریان داشته است.

برخی از آدم ها پرونده حیات شان با مرگ شان برای همیشه بسته می شود، اما برخی دیگر اثرشان در این عالم تا ابد باقی می ماند.

تحقیقا برترین میراث هر انسانی فرزند صالح است، خوشا به سعادت آن مرحوم که چنین فرزندی تربیت کرده است.

در خاطرات آخرین نخست وزیر شاهِ عاری از مهر! آمده است؛ روزگاری که افتخار مزدوری (سربازِ لژیونر) فرانسوی ها را داشته، در یکی از میدان های برلین از 30 متری هیتلر، پیشوای آلمان ها را دیده است. این موضوع به قدری برایش هیجان انگیز بوده که در کتاب خاطراتش به آن اشاره کرده است. عرضم این است؛
 سردار حاجی زاده عزیز که سرباز اسلامید و اسم تان به شخصیت و جایگاه اجتماعی تان حسابی می آید، برای ما جوان تر ها که افتخارمان شماهایید و ایضا ذوق بچه محلی با شما دو چندان است؛
باید بگویم که، حتما در دفترِ پر خاطره زندگی ام، هم سفره شدن با شما در ماه رمضانی که عبادت رمضانی تان دلِ امتی را شاد کرد، افتخارِ پر رنگی است. خدا کند که ما هم برای پدران مان و پسران مان برای ما و اسلام عزیز اینچنین باشیم.

خدا پدر بزرگوارتان را رحمت کند و امیدوارم پس از 120 سال خدمتگزاری به امت اسلام، توفیق شهادت که الحق لیاقت تان است را داشته باشید.
تقدیم به سردار با صفای محله‌مان

پی‌نوشت: استخدام‌ واژه امیر در متن اشارتی به نام‌ زیبا سردار حاجی زاده عزیز (امیر‌علی) است، البته برابر پارسی واژه امیر همان (فرمانده، سردار و سالار) می‌شود.




کلمات کلیدی :

کسی که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 97/2/4 4:11 عصر

باذن الله...

 

 کسی که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست

 

از #شهید_چمران این مرد ذوالابعاد شخصیتی پرسیدند تعهد بهتر است یا تخصص؟ گفت: می گویند تقوا از تخصص لازم تر است، آن را می پذیرم اما می گویم: آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد، بی تقواست.

 

 مرد رویاها شهید دکتر مصطفی چمران، تحمیق توده ها و نا آگاهی را بلای خطرناکی می دانست و از این رو اعتقاد داشت که می بایستی در راستای ایجاد تفکر عمیق در جامعه گام برداشت و همواره نباید از یاد خدا غافل شد.!

بزرگ مردی که پس از تحصیل در #دانشگاه_برکلی ایالات متحده آمریکا، اشتغال در موسسه برجسته تحقیقاتی "بل" و زندگی درعالی ترین سطوح خانوادگی و اجتماعی برای زیستن متعهدانه تمام مظاهر پر فریب زندگی مادی را رها کرد و همسفره کودکان یتیم شیعه در جنوب لبنان شد.

 

او ژرف نگری و دانشمندی متعهدانه را داروی پیشرفت و رشد جوامع می دانست و زندگی خود را نیز بر همین مدار تنظیم کرده بود. کسی که در مناجات های عارفانه اش می گوید خدایا هدایتم کن چرا که می دانم گمراهی چه بلای خطرناکی است.

 

 امروز #مدیریت_شهری در عرصه مدیریت اجتماع و فرهنگ و زیست شهری خود را متعهد به ایجاد فضایی سالم برای زیست شهروندان می داند و بی گمان عرصه ای اینچنین فراخ می تواند لغزشگاهی باشد بر افرادی که قبول مسئولیت مدیریت می کنند.

 

 در این بین نقش مدیران ارشد سازمان در انتخاب شایسته برای پست های میانی و مناصب اجرایی بسیار حائز اهمیت است. #شهر_تهران همچنان در برخی از مناصب، فارغ از جهت گیری های سیاسی و جناح بندی های معمول امروز، در عرصه اجتماع از عدم انتصاب درست و مسئولیت ناپذیری افراد در حوزه مدیریت اجرایی در سطوح پایین تر و اصطلاحا در پیشانی کار رنج می برد. افرادی که مبنای انتخاب آنان نه تخصص بوده و نه تعهد.

 

عرضم این است که شخصی که اهل تقوا باشد هر پیشنهادی برای مدیریت و تکیه زدن بر هر میز و صندلی را قبول نمی کند و در عین حال در هر مقطعی از مسئولیت که خود را فاقد شایستگی های لازم ببیند از ادامه کار دست می کشد. چه برسد به اینکه برای رسیدن به آن تلاش کند و یا برای حفظ آن دست و پا بزند. افرادی که با اشتباهات مکرر و تصمیمات نادرست در زندگی یکایک #شهروندان اثر نامطلوب می گذارند، با رفتارهای خالی از عقلانیت و اخلاق و سرشار از توهم توانمندی در مدیریت، فشارهای روانی بر کارکنان سازمان خود وارد می کنند و محیط کار را از درون دچار فروپاشی می کنند. نیروی کاری که سرمایه انسانی است و تبعات آشفتگی آنان در بستر اجتماع و خانواده که خاستگاه آن محیط کار است در اجتماع اثرگذار می شود.

 

#مدعیان_مدیریت و افرادی که براساس روابط بر اریکه قدرت مسئولیت های اجتماعی و سیاسی نشسته اند، برای حفظ مقام و منصب خویش تظاهر به مدیریت کنند و مدیران بالادستی و زیردستانشان و همچنین افکار عمومی را به سخره گرفته و فریب می دهند به سبب این کار از تقوا دور شده و بی اعتمادی اجتماعی را دامن می زنند که نتیجه آن واگرایی اجتماعی و فرار سرمایه ها از جامعه و مستهلک کردن منابع انسانی سازمان شان می شوند.

 

معتقدم تقوایی ملاک سنجش و انتخاب است که ثابت و پایدار باشد. به این معنا که شخص در مسیر خودسازی چنان توسعه فردی و پیشرفت داشته که مصداق متقین بوده و تقوا در تار و پودش رسوخ کرده باشد. 

 

شاید این یادداشت برای برخی که هنوز روح آزادگی در آن ها بیدار است تلنگری باشد، نهیبی که با آن به خود آیند و برای حفظ دنیا و آخرت شان شانه خود را از مسئولیت میزی که شایستگی اداره آن را به لحاظ فنی و علمی ندارند دست بکشند. در خانه اگر کس است یک حرف بس است...

 

تعبیر #مرد_رویاها برگرفته از نام کتابی ست به قلم سید مهدی شجاعی که زندگی شهید مصطفی چمران را روایت کرده است.




کلمات کلیدی :

به نام پدر

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 96/11/7 3:34 عصر

باذن الله...

«به نام پدر»

 

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

هستی ام را تکیه گاهی بود و نیست

 

سال 1374 من  هشت ساله بودم. هر وقت می رفت کنار کمدش من هم با اشتیاق خودم را می رساندم به کتاب ها و وسایلش، فشنگ های تفگش و #تفنگش را به نظاره می نشستم.

 بوی کاغذهای قدیمی، کاغذ قرارداد کار، دفترچه خدمت سربازی و آلبوم عکس های قدیمی هوش از سرم می برد. در این میان اما #تفنگ و #دوربین_شکاری را طور دیگری دوست می داشتم. دوربین را از توی کمد برداشت، برای آخرین بار بند دوربین را انداختم دور گردنم و از توی آن لنز جادویی از ابتدای دالان کوچه تا انتهای آن را دیدم و دلم غنج رفت. دوربین را آقا توی جعبه اش گذاشت با لحنی پدرانه گفت: «خیالت راحت شد؟» جواب من در شعف چشم هایم بود.

آن روز را کمی دیرتر از ظهر آمد خانه، اما وقتی پدرم برگشت خبری از دوربین شکاری نبود. ناهار را سیدخانم کشید و لابه لای صحبت هایشان متوجه شدم که برای عمل جراحی محمد برادرم فروخته است.

شهید شاعری

 

پاییز همان سال احوال جسمی آقا سیدطاهر خوب نبود، رفته بود حسن آباد تا مدارک پزشکی اش را بیاورد  وقت برگشت در جاده #بویین_زهرا تصادف سختی کرد با ماشین، خودش معتقد بود که اگر زنده ماند، به خاطر جد آسیدطاهر بود...

خدا خواست که سایه اش در آن سال از سرم کم نشود. چند هفته طول کشیده بود که درد از تنش بیرون برود، کنار تختش می نشستم و تا آبی و قرصی می خواست برایش می آوردم و از بی مهری آدم های روزگار و نمک نشناسی شان نسبت به او بیشتر دلم می سوخت. وگرنه درد جسمی که خوب می شود...

و امان از این فوتبال که برای دومین بار باعث شد مچ پایم مو بردارد. زمستان بود و هوا حال و هوای باریدن داشت، تمام پای راستم را «از پنجه تا ران»گچ گرفتند. سرما همچون گزمه ها توی خیابان های شهر پرسه می زد و بر تن آدمی زخم می نشاند. 

 

هنوز ماشینش برای همان تصادف خراب بود، توی خیابان هم ماشین ها نمی ایستادند، بدون تامل مرا به دوش گرفت و انگشت های پایم که از گچ بیرون بود را با پنجه های مردانه اش در دست گرفت، طوری که تمام انگشتان را پوشش داد، تا سرما اذیتم نکند.

 

مصرع معروف «به شرط آن که پدر را پسر کند داماد» را چند باری در مناسبت ها و مراسم های عروسی از او شنیده بودم.

  کمی بیشتر از ده سال سه پسر از دست داد و داغ پسران رشیدش را تاب آورده بود و حالا تنها پسرش که من بودم در آستانه ازدواج قرار داشت و نبود.

 

هنوز بیست و یک سالگی ام تمام نشده بود که ازدواج کردم، روز خواستگاری وقتی مهیای رفتن به خانه همسرم شده بودم به عکس پدرم با آن سیبل و نگاه پر هیبتش نظری انداختم. خیلی دلتنگش شدم. از آخرین روزی که صورتش را بوسیده بودم سال ها گذشته بود، بغض چند ساله ام وقت رفتن ترکید....

 

و روزی «روزهایی»که نبودش را کاملا حس کردم، روز مراسم عروسی ام بود، با تمام خوشی های آن روز این مسئله برایم خیلی سخت بود...

 

 و قصه این دلتنگی ادامه داشت، و روزی آمد که فرزند تازه متولد شده ام را به خانه آوردیم و پدر ِ همسرم که وجودش نعمتی ست در گوش دخترم اذان گفت و از سویدای جان فهمیدم که #پدر ندارم و چه دردیست این فراق...

 

به نظرم دنیای آدم هایی که در کودکی و نوجوانی پدرهایشان را از دست می دهند و #درد_یتیمی را می چشند خیلی سخت تر است از کسانی که از وجود پدرشان بیشترین بیشتر بهره را برده اند.

برای شادی روح همه پدرانی که اسیر خاکند و پدر اینجانب که امشب سالگرد اوست، لطفا شاحه گلِ صلواتی مرحمت کنید :rose::purple_heart:

 

پدر آن تیشه که به خاک تو زد دست اجل

تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

 

@shaeri_1001

#پروین_اعتصامی

#رضا_شاعری




کلمات کلیدی :

یکی از خودمان

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 96/11/2 2:3 عصر

"یکی از بین خودمان"

نهضت جنگل را دشمن شکست نداد.
سر میرزاکوچک خان را یکی از یاران #نفوذی خودش جناب خالو قربان برید و برای رضا شاه برد.
رئیسعلی را هم اجنبی ها شهید نکردند.
رئیسعلی هم از پشت با تیر غلامحسین تنگکی که #نفوذی انگلیس بود از پا در آمد.

تاریخ مبارزات ما با استعمار گواه است که هیچ وقت از روبرو تیر نخوردیم. هر بار مبارزه جدی شد ما به خودمان باختیم و یکی از پشت ما را زد.
برای زانو زدن این ملت همیشه پای یک #نفوذی در میان بود. یکی از بین خودمان.

#وحید_اشتری
#روزملی_مبارزه_با_استعمار




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >
قالب وبلاگ | قالب
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ