سفارش تبلیغ
صبا
آنکه با دانش خود به پیکار با نادانی اش برخیزد به بالاترین خوشبختی می رسد [امام علی علیه السلام]

همچو صهبا دل به امّید شفاعت بستـه ام محشری بر پا کنـد در محشر ک

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 92/9/30 12:4 صبح

ش

 

چندتا از ابیات صهبایی:

 

چه پـاداشی از ایــن بهتر که صــهبا

نـعیـم سفـره ی پـروردگـار اسـت

چـرا از آتـش دوزخ بـتـرسـم

که ما را زمهریری در کنار است.

 

یــاران بـرای خـاطـــر صــهبـا دعـــا کنیــد    

 فکری به حال عاشق بی دست و پا کنید

 

همچو صهبا دل به امّید شفاعت بستـه ام

محشری برپا کند در محشر کبری شهید

(این خیلی جالب بود چون شهید هم داشت!!)

 

هرکـه بـا ما می نشیند عاقبت رسوا شـود

جام صهبایی ما تا لب پر از رسواییَ است

 

دل نبندم جز به صهبایی که در تسنیم توست

گوئیـا پـُـر مـی شـود پیمـانــه ی صهبـای مـا

 

بیا در کلبه ی احزان صهبا

بیفشان گیسوانت را به دوشم

 

قصه ی هجر نه آن است که پایان برسد

مگـر آن روز کـه آیـد شب پـایـانـی ما

ای اجل نوبت صهباست در این وقت سحر

کـس نـدارد خبـر از بـوسـه ی پنهانـی مـا 

 

تمام عاشقان بیراهه رفتند

وصهبا همچنان سرمست عشق است

 

سوزی که به دل دارم صهبا به زبان دارد     

هر کس که تو را دارد چون گنج، نهان دارد

 

معنی دیوانگی  صهبا، نمی داند کسی        

هر که با عشق تو بازی می کند دیوانه است

 

می اگر بر لب عاشق بدهد لطف صبا

جرعه ای هم برسان بر لب صهبا صنما


تو چه دانی که به صهبا چه گذشت

شکر بسیار که هوشیار شدم

 

چه کنم تا که به صهبا برسم از دل یم

گر به ساحل نرسم از غم طوفان چه کنم     

 

عیب صهبا مکن ای دوست سحرنزدیک است 

شب دیجور من وقصه وافسانه برفت  

 

ترک افسانه بگو حافظ ومی نوش دمی

که دل ساده ی صهبا چه غریبانه بسوخت

 

گفتم که به صهبا نتوان گفت چنین            

گفتا که تورا طبع روان است روان  

 

باتو می گوید سخن صهبا دراین گردون دون         

فرق بین مسجدومیخانه وبتخانه کو

 

یه بیت هم میام ولی مطمئن نیستم که از کیه (شاید از وحشی بافقی باشه):

مرا بگذار چون نرگس خمارآلود ای ساقی                          که من این جام زر از بحر صهبای دگر دارم




کلمات کلیدی :

من پدر میخوام نه چفیه نه پلاک استخونت به چه دردم میخوره

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 92/9/29 12:40 عصر


توی قاب عکست تو رو دیدم


صورتی با یک بغل دلتنگی


جای خالیت تو خونه مونده


تو ولی داری هنوز میجنگی


کاش که بودی و من و میدیدی


که به اندازه عکست پیرم


فقط اسمت تو شناسنامم هست


پدر، از دست شما دلگیرم


بگو تا کی میخوای


توی قاب عکس خاتم گم شی


این درست نیست، بپوسهِ دل من


تو بری اسطورهی مردم شی


همه ی دوروبری های من


بی غرض غرورمو آزردند

تا که جای خالیت و حس کردم


واسه من پلاکتو آوردند


رو تنم جای نوازش خالیست


دلم اندازه ی یک قرن پره


من پدر میخوام، نه چفیه، نه پلاک


استخونت به چه دردم میخوره


حق انتخابِ من محدوده


نمی خوام وضیعتم این باشه


فکر نمیکردم یه روزی پدرم


بند پوسیده یک پوتین باشه


حتی تو نقاشیای بچگیم


سایه ی روی سرم ندیدمت


قدِ تو نمیدونستم واسه این


پشت یک پنجره می کشیدمت


من از این روزا، شبا کلافه ام


همه ی ثانیه هام مرددن


ولی افتخار خوبیِ واسم


عکستو بالایِ کوچمون زدن


جمعه دلگیره خودت می دونی


پدرم، بیا تقویم منو ورق بزن


شعر از دوست گرامی مهدی رحیم زاده





کلمات کلیدی :

شهید شاعری

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 92/9/26 8:6 عصر

همیشه وقتی از جبهه برمی‏گشت نه بالشی زیر سر

می‏گذاشت و نه زیراندازی... .

 مادر می‏گفت: چرا بالش زیر  سرت نمی‏گذاری، چرا خودت را اذیت می‏کنی؟ هر چه مادر می‏گفت زیر بار نمی‏رفت. می‏گفت این‏طوری راحت‏ترم. آخر یک روز با اصرار مادر گفت: مادر جان مگر رزمنده‏ها توی جبهه، توی گرما و سرما جای راحتی دارند. نرم‏ترین بالشی که آنجا پیدا میشه یه مشت کلوخه، حالا من چطوری می‏توانم در خانه این‏قدر راحت بخوابم.

عملیات نزدیک بود و تمرینات غواصی توی سرمای طاقت‏ فرسای زمستان 65 هر روز سخت‏ تر می‏شد. شب عملیات رسید، نیمه شب بود و سیاهی لشگر کفر بر آسمان خیمه زده بود و خدا ملائک را رهسپار کربلای ایران کرده بود و غواص‏ها که یک به یک وارد کانال ماهی می‏شدند. چند لحظه بعد منورهای عراقی، آسمان را مثل روز روشن کردند و گلوله‏ های دوشکا حلاوت و گرمای شهادت را روی گونه‏ های بچه‏ ها می‏ نشاندند و عراقی‏ ها که ثابت کرده بودند مثل اجدادشون دستشون با خون، غریبه نیست. این بار کربلای شلمچه را آفریدند.

همیشه وصیت می‏کرد: مادر جان وقتی من شهید شدم گریه نکن. آدم هدیه‏ ای که در راه خدا می دهد، برایش گریه نمی‏ کند.

مادر شهید می‏گوید وقتی که جنازه را آوردند، رفتیم پزشک قانونی، گفتند: یک روحانی و یکی از بستگان نزدیک شهید می توانند شهید رو ببینند؛ رفتیم سردخانه وقتی او را دیدم، دستش روی سینه‏اش بود و اثر گلوله که تقریباً چیزی از صورتش باقی نگذاشته بود. اونجا بود که به قولم عمل کردم، پیشانی‏ اش را بوسیدم و گفتم جواد جان شهادتت مبارک.

روز تشییع جنازه وقتی جنازه را داخل قبر گذاشتند، پدربزرگ جواد رو به قبله ایستاد و نگاهی به آسمان کرد و گفت: خدایا تو را شاکرم که از نسل من هم یک نفر را قبول کردی و پیش جدم رسول الله(ص) مرا رو سفید کردی.

بودن یا نبودن              مسئله این نبود

ماندن یا رفتن               تمام دغدغه‏ها این بود...

شاعر جوهر قرمز در خودنویسش ریخت

تاجر دستی گشاده داشت

و بسیاری دیر به قطار رسیدن

و من که بعد از سال‏ها می‏نویسم

عروج مرد آسمانی حتی اگر از روی زمین باشد

از آسمان آغاز می‏شود

 

 




کلمات کلیدی :

جنگ جدی تر از یه ترکش بود که به یه کیسه ی شنی میخورد

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 92/9/22 12:43 عصر

جنگ جدی تر از یه ترکش بود

که به یه کیسه ی شنی میخورد

تا بیای باورت بشه چی شده

یه گروهان جلو چشات میمرد

باید این خاطراتو لمس کنی

تا بفهمی چه جوری پیر شدم

هشت سال از خودت بپرسی که

من کجای بهشت اسیر شدم ؟!!

تو اسارت که باشی میفهمی

جنگ ما جنگ بمب و ترکش نیست

دهنت صاف شه بیای بیرون

ببینی هیشکی جنگو یادش نیست !!!

به خدا ما واسه همین مردم

تا به هر ارتفاع میرفتیم

رسم جنگیدنو بلد نیستیم

چون برای دفاع میرفتیم

حالا بعد از اسارت و سختی

از توی ذهنا دیگه پاک شدیم

جنگ جدی تر از یه ترکش بود

ما مبدل به یک پلاک شدیم




کلمات کلیدی :

سقراط نیستی که شوکران نوشیده باشی

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 92/9/20 11:0 عصر

سقراط نیستی

که شوکران نوشیده باشی

در محاصره آتنیان معذب

امیر کبیر نیستی

که دست شسته باشی از زندگی

وقتی می لرزد دستان قاتل

با آب خونین حوض فین

و ناصرالدین شاه

سبیلش را بجود در خواب

حلاج نیستی

که اناالحق گفته باشی بر سر دار

نه شمسی نه عین القضات

تو مثل خودت هستی محمد علی

احتمالا گلوله ای خورده ای

وناله ای کشیده ای

ناله هایی

یا در کسری از ثانیه

با چند همسنگرت خاکستر شده ای

تو مثل خودت هستی محمد علی

چوپانی ساده دل

که همیشه زیر دندان هایت داری

مزه برف های تربت جام را

ولو که کاسه سرت مانده باشد سال ها

روی خاک گرم خوزستان

یکی هستی از همین استخوان هایی

که هر روز می آورند که می نامند

شهید گمنام

که هیچ کدامشان هم نیستی

تو مثل خدا هستی محمد علی

این را فرزندت خوب می داند

تو رفتی

باقر بی بی زهرا رفت

حسن عمو رفت

حسین عمو رفت

اما هیچ اتفاق مهمی نیفتاد

تنها بعضی از دختران ده

گیسوهایشان را

دور از چشم شویشان سپید کردند

تنها مادرت

بعضی شب ها گریه کرد و حرف زد

با قاب عکس ات در گوشه خانه

که قبری نداشتی

دایی هرشب قرص هایش را خورد

وهذیان هایش را گفت

فقط اگر بودی تشنه نمی مرد شاید

شاید اگر بودی

یک غروب که برمی گشتی

با بار علف برای گوساله ها

مهمان تهرانی تو می شدم من

که با سادگی روستایی ات

احوال جناح های سیاسی پایتخت را

از من سوال کنی

صغری چای بریزد

تو بگویی

که در تلویزیون دیده ‏ای ام

که شعر می خوانده ام

ومغرورانه به همسرت نگاه کنی

به یاد تو نبودم

وقتی در هتل آزادی

ملخ دریایی می خوردم با شاعران عرب

و از آرمان قدس حرف می زدند

به یاد تو نبودم ئر اتوبوس های جمالزاده – تجریش

وقتی نیازمندی های روزنامه را مرور می کردم

حتی گاهی مادرت

از یاد می برد تو را

در صف های شلوغ نانوایی های گلشهر

می بینی

بعد از تو هیچ اتفاق مهمی نیفتاد

داریم همان جور زندگی می کنیم

دارند همان جور می میرند




کلمات کلیدی :

با هر نفسی که می زد خون بالا می آمد...

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 92/9/16 9:56 عصر

عملیات شروع شد. در عمق آب های دریاچه ماهی...

صدای شلیک بی امان دوشکاها بود که غواصان لشکر 10 نیرو مخصوص سیدالشهدا را یکی یکی به شهادت می رساند

یکی در آب تکه داده به نیزارها، در حال جان دادن به سختی حروفی را ادا می کرد

نفس نفس می زد...

احساس کردم میخواهد صدایم بزند...

ولی نمی تواند!

برگشتم. جواد شاعری بود.تیر خورده بود روی چانه اش و از پشت گردن و حنجره اش بیرون آمده بود.افتاده بر نی ها

با هر نفسی که می زد خون بالا می آمد

 




کلمات کلیدی :

متن کارت عروسی ما

ارسال‌کننده : رضا شاعری در : 92/9/14 1:11 عصر

به نام صاحب عشق

درد عشقی کشیده ام که مپرس       زهر هجری کشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار             دلبری بر گزیده ام که مپرس

ای صاحب فال: تو درد عشقی کشیده ای که من از مزه اش نمی پرسم

چون می دانم که تلخ است؛

تو رفته بودی در دانشگاه درس بخوانی؛ اما چون سر و گوشت می جنبید به جای درس خواندن

در دانشگاه که احتمالا جهان نام دارد. گشته ای و دلبری را انتخاب کرده ای. که باز هم چون خودم می شناسمش

از نامش نمی پرسم. تو قرار است در یوم 12آذر سنه یکهزارو سیصدو نود خورشیدی پس از هجرت مزدوج گردی. که

محل این خرم در اتوبان نواب بعد از پل حق شناس تالار اریکه و زمان آن جمعه ساعت 7 الی 10شب است و دوست گرامی ات .... نیز حضور دارد

پس بر تو آغاز اسارت خجسته و میمون باد.




کلمات کلیدی :

   1   2      >
قالب وبلاگ | قالب
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ